روزی شاهزاده زیبایی از کنار برج می گذرد و با ریپانزل از دلربایی او سخن می گوید، ریپانزل دسته موی بافته طلایی اش را از بالای برج آویزان می کند(ظاهرا بلندی قابل توجهی داشته) شاهزاده جوان با موی او بالا می رود و ریپانزل را نجات می دهد.
در واقع او نه زندانی قصر بود نه زندانی جادوگر پیر! بلکه زندانی باور زشتی خود بود و وقتی زیبایی خود را که در چهره شاهزاده انعکاس یافته بود شناخت، فهمید که می تواند آزاد باشد.
همه ما باید از جادوگر یا جادوگران درون خود که مانع آزادی ما هستند آگاه باشیم.