تبليغاتX
نتورک مارکتینگ، فرصتی طلایی
روز تصمیم گیری
 
امروز روز تصمیمم گیریه،یه روز متفاوت،یه روز بزرگ. یا همین امروز تصمیمت رو می گیری و یا برای همیشه در همین حال می مونی.تو و یه زندگی که با روزهای دیگه ات هیچ فرقی نداره.اون وقت تا آخر عمرت باید حسرت بخوری.حسرت روزهای از دست رفته،حسرت کارهایی که می تونستی انجام بدی و ندادی،حسرت امکاناتی رو که می بایست برای خانواده ات جور می کردی و نکردی،حسرت پیشرفت کردن،حسرت بالیدن به معلومات و ... خلاصه اینکه در آخرین لحظه عمرت که یه نگاه به پشت سرت می اندازی،می بینی که زندگی رو باختی!!!

اما نه!

اگه امروز این شهامت رو به خودت بدی و برای یه بارم که شده ترس و نگرانی رو کنار بذاری،می تونی پاتو بلند کنی و یه جای متفاوت بذاری. زندگی حق توست.تو باید از اون لذت ببری.تو باید باعث سربلندی خودت باشی.اون موقع است که دیگران هم به وجود تو افتخار می کنن.

زندگی واقعا یه فرصته. از دستش نده!هر پیشامدی یه درسه.

بلند شو!

تو خودت باید راهتو پیدا کنی. به این فکر نباش که دیگران دوست دارن تو چه کاره باشی! به این فکر کن که خودت دوست داری به کجا برسی،هدفت چیه؟ اگه تو اراده کنی و در راه هدفت قدم برداری،بدون که آسمان و زمین و هر چه در آنهاست دست به دست هم می دهند تا تو به هدفت برسی.

و همیشه توکلت به خدا باشه!فقط کافیه که در هر مرحله از زندگی اونو در نظر داشته باشی! مطمئن باش هدف،انگیزه و فکر مثبت تو همون چیزیه که اون ازت می خواد.

سعی کن که چیزایی رو که تو رویاهات می بینی ،یکی یکی عملیشون کنی!

هیچ وقت برای شروع یک زندگی جدیدد دیر نیست.

شاید اولش سخت باشه،شاید همه بگن :

اگه نشه چی؟

گه نتونی؟

اگه شکست بخوری؟

ولی تا کی؟ تا کی می خوای دست رو دست بذاری؟تا کی می خوای در جا بزنی؟بالاخره باید شروع کنی.هرچه زود تر بهتر!فرصت ها رو از دست نده! اگه خوردی زمین ، بدون برای اینه که دوباره بلند شی! نه این که همون جا بشینی و یا یرگردی سر خونه اول.

ساموئل بکت میگه: دائم سعی کردی،دایم شکست خوردی؟ مهم نیست! دوباره سعی کن،دوباره شکست بخور! این آبرومندانه تره!!!

اگه شکست خوردی غصه نخور،یه راه دیگه رو امتحان کن! مطمئن باش نتیجه اش پیروزیه!هیچ چیز با ارزشی بدون زحمت به دست نمیاد.

طبق گفته های بزرگان راه رسیدن به هدف خیلی شیرین تر و جذاب تر ار خود هدفه.پس راه رو باا لذت طی کن!بد نیست دست کسانی رو هم که وسط راه موندن بگیری.

در آخر این که زندگی یه هدیه هاست،تکرار هم نمیشه،همین یه باره!اگه بهش ارزش دادی،ارزشش رو حس می کنی!

همیشه و در همه حال با خودت تکرار کن:

 زندگی من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر می شود!

با آرزوی موفقیت برای یکایکتون!

2 نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 8:27  توسط محمدرضا  | 

روز تصمیم گیری
امروز روز تصمیمم گیریه،یه روز متفاوت،یه روز بزرگ. یا همین امروز تصمیمت رو می گیری و یا برای همیشه در همین حال می مونی.تو و یه زندگی که با روزهای دیگه ات هیچ فرقی نداره.اون وقت تا آخر عمرت باید حسرت بخوری.حسرت روزهای از دست رفته،حسرت کارهایی که می تونستی انجام بدی و ندادی،حسرت امکاناتی رو که می بایست برای خانواده ات جور می کردی و نکردی،حسرت پیشرفت کردن،حسرت بالیدن به معلومات و ... خلاصه اینکه در آخرین لحظه عمرت که یه نگاه به پشت سرت می اندازی،می بینی که زندگی رو باختی!!!

اما نه!

اگه امروز این شهامت رو به خودت بدی و برای یه بارم که شده ترس و نگرانی رو کنار بذاری،می تونی پاتو بلند کنی و یه جای متفاوت بذاری. زندگی حق توست.تو باید از اون لذت ببری.تو باید باعث سربلندی خودت باشی.اون موقع است که دیگران هم به وجود تو افتخار می کنن.

زندگی واقعا یه فرصته. از دستش نده!هر پیشامدی یه درسه.

بلند شو!

تو خودت باید راهتو پیدا کنی. به این فکر نباش که دیگران دوست دارن تو چه کاره باشی! به این فکر کن که خودت دوست داری به کجا برسی،هدفت چیه؟ اگه تو اراده کنی و در راه هدفت قدم برداری،بدون که آسمان و زمین و هر چه در آنهاست دست به دست هم می دهند تا تو به هدفت برسی.

و همیشه توکلت به خدا باشه!فقط کافیه که در هر مرحله از زندگی اونو در نظر داشته باشی! مطمئن باش هدف،انگیزه و فکر مثبت تو همون چیزیه که اون ازت می خواد.

سعی کن که چیزایی رو که تو رویاهات می بینی ،یکی یکی عملیشون کنی!

هیچ وقت برای شروع یک زندگی جدیدد دیر نیست.

شاید اولش سخت باشه،شاید همه بگن :

اگه نشه چی؟

گه نتونی؟

اگه شکست بخوری؟

ولی تا کی؟ تا کی می خوای دست رو دست بذاری؟تا کی می خوای در جا بزنی؟بالاخره باید شروع کنی.هرچه زود تر بهتر!فرصت ها رو از دست نده! اگه خوردی زمین ، بدون برای اینه که دوباره بلند شی! نه این که همون جا بشینی و یا یرگردی سر خونه اول.

ساموئل بکت میگه: دائم سعی کردی،دایم شکست خوردی؟ مهم نیست! دوباره سعی کن،دوباره شکست بخور! این آبرومندانه تره!!!

اگه شکست خوردی غصه نخور،یه راه دیگه رو امتحان کن! مطمئن باش نتیجه اش پیروزیه!هیچ چیز با ارزشی بدون زحمت به دست نمیاد.

طبق گفته های بزرگان راه رسیدن به هدف خیلی شیرین تر و جذاب تر ار خود هدفه.پس راه رو باا لذت طی کن!بد نیست دست کسانی رو هم که وسط راه موندن بگیری.

در آخر این که زندگی یه هدیه هاست،تکرار هم نمیشه،همین یه باره!اگه بهش ارزش دادی،ارزشش رو حس می کنی!

همیشه و در همه حال با خودت تکرار کن:

 زندگی من هر روز از هر جهت بهتر و بهتر می شود!

با آرزوی موفقیت برای یکایکتون!

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 23:21  توسط محمدرضا  | 

سرگذشت یک لیدر قسمت اول
من پسری بودم شهرستانی...

پر کار و با انرژی ، با آرزو های زیاد ولی از نظر خودم دست نیافتنی!

توی کارگاه های شهرمون کار می کردم، تا پولی بتونم بدست بیارم! برای یک روز کار سنگین و کار یدیپولی دستم میومد که در عرض یک چشم به هم زدن از دستم می رفت.صاحب کارهام همه آدم هایی بودند که براشون درد و رنج کارگر ها مهم نبود،همشون به فکر پول خودشون بودند. حتی کمترین کمکی به ما نمی کردند!هیچ وقت نمی تونستم جلوی روشون وایسم و بگم که آخه چرا ...؟همیشه از ترس اخراج شدنم، هیچی نمی گفتم، اما همیشه آرزو داشتم تو روشون وایسم و بهشون بگم که توی این چند سال چقدر منو اذیت کردند.

آرزوی داشتن یک خونه تو شمال تهران منو کشته بود، اما وای!هر شب خودم رو سرزنش می کردم که چرا وقتی حتی پول خرید یک اتاق خواب تو زیر زمین یک خونه تو شهرستانمون رو ندارم،فکرهای مسخره ای چون داشتن خونه تو شمال تهران می کنم؟؟!!

شب و روز کار می کردم اما نمی تونستم حتی پس انداز زیادی داشته باشم! ماهی یک بار برای آوردن جنس به تهران میومدم، همیشه با اتوبوس می رفتم سر پمپ بنزین ولنجک و پیاده تمام کوچه ها رو سیر می کردم! و با خود می گفتم: خدایا یعنی میشه!!!

و همیشه با یه سری فکر و آرزو و امید به شهرستان بر می گشتم، اما واقعیت ها رو یه چیز دیگه می دیدم!

تا این که یک روز که برای آوردن جنس به تهران اومده بودم یکی از دوستام گفت امروز برای نهار بیا پیشم! من گفتم تا عصر باید جنس ها رو ببرم! این دوست ما با من اومد و رفتیم جنس ها رو خریدیم و بعد برای نهار رفتم خونشون! بعد از خوردن نهار صدای زنگ در خونه اومد.چند تا پسر جوون در حالی که کیف به دست داشتند اومدند تو و نشستن روبروی من، بعد از چند دقیقه شروع کردن به معرفی یه کار پردرآمد و بعد از یک ساعت هم رفتند.

خوب حالا من مونده بودم و رویای ماهی ۷ میلیون...

دوستم تا ترمینال با من اومد و از دوستانش و جلساتشون و این کار تعریف می کرد.ازش پرسیدم: تو چند میلیون گرفتی؟ خندید و گفت من هنوز چیزی نگرفتم.

رفتم تو فکر گفتم نکنه دروغ باشه! نکنه کلاهبردازی باشه! نکنه فقط برای اینکه یه زیرمجموعه پیدا کنه و خودش به سود برسه منو بدبخت کنه!نکنه تمام حرفهایی که می زدند باد هوا باشه! نکنه...

تا این که دوستم گفت من هنوز چیزی نگرفتم ولی دو سطح بالاسر من ۲۵۰ دلار تا الآن گرفته!

اما از کجا معلوم اون دروغ نگه! از کجا معلوم به ما هم پورسانت بدند؟ از کجا معلوم...

اما آخه ۷ میلیون در ماه من چی میشه؟ خونه تو ولنجک چی میشه؟؟؟

یه دفعه از دوستم پرسیدم چقدر پول باید بدم تا عضو شم؟ گفت : ۵۰۰ هزار تومان. با فریاد حاکی از تعجب : گفتم ۵۰۰ هزار تومان! من اگه دو سال کار کنم و هیچی خرج نکنم این پول رو نمی تونم جمع کنم!

گفت: آروم باش! و بعد پرسید: تو توی شهرستانتون چند تا دوست و آشنا داری که بهت اعتماد داشته باشند؟ گفتم ده،پونزده نفری میشن!

گفت: خوب! پس بریم! گفتم کجا؟ گفت: شهرتون! گفتم: تو هم میای! گفت: آره. می خوام از اون پونزده نفر پول قرض کنیم.گفتم: خوب تو دیگه چرا میای؟؟ من خودم میرم. گفت: اشکالی داره؟ گفتم : نه... اما خیلی از دستش ناراحت شدم! یعنی انقدر به من احتیاج داره که حاضر کارش رو ول کنه و تا شهر ما بیاد برای قرض کردن ۵۰۰ هزار تومان! یه بار دیگه برق از کلم پرید! ۵۰۰ هزار تومان!!!! آخه من چه جوری این پول رو بگیرم! گیرم من این پول رو قرض کردم،چه طوری این پول رو برگردونم؟! اگه پولم رو بخورند چی ؟؟؟؟ وای نه! من اصلا نمی خوام وارد شم... اما خونه توی ولنجک چی میشه؟!!

تا این که دوستم گفت: تو شهرتون برای این که ماهی ۲۰۰ هزار تومن درآمد داشته باشی چقدر سرمایه لازمه؟ گفتم: حداقل ۴ میلیون! گفت: خوب حالا راست و حسینی به من بگو برای در آمد هفته ای ۵ میلیون تومن این سرمایه اولیه ، پول زیادیه؟؟؟ گفتم نه ولی اگه پولم رو بخورن اونوقت من چی کار کنم؟(تازه تونسته بودم حرف دلم رو بزنم) گفت: اولا قرار نیست کسی پول تو رو بخوره! تو داری یه جنس می خری! دوما به من اعتماد داری یا نه؟ گفتم آره، چطور مگه؟ گفت: کار ما یه کار اعتباریه!تو فقط به من اعتماد کن! همین!

این حرفش قدری منو آروم کرد! تا ترمینال شهرمون داشتیم درباره این کار صحبت می کردیم.بعد از اینکه جنس ها رو به دست صاحب کارم رسوندم، رفتیم پیش دوستام و در عرض دو ساعت از ۷ نفر،۳۲۰ هزار تومن قرض کردیم که یهو یادم افتاد که ۱۵۰ هزار تومن یه سال پیش به پسر عموم قرض داده بودم! حالا یادم افتاده بود! یعنی اگه این کار برام پیش نیومده بود،هیچ وقت یادم نمیومد که پول بهش قرض دادم و اصلا روم نمی شد ازش پس بگیرم!

خلاصه تا ساعت ۱۰ شب ۴۷۰ هزار تومن جور شد! توی خونمون هم ۵۰ هزار تومن برای دارو های مادرم کنار گذاشته بودم! هر چند با اکراه اما گفتم یه ۵۰ تومن دیگه هم دارم! و کلا ۵۲۰ هزار تومن در عرض چند ساعت جور کردم! شام که خوردیم، رفتیم بگیریم بخوابیم ، اما خوابم نمی برد! آیا..............................؟؟؟

صبح که شد راه افتادیم و بعد از مرخصی گرفتن رفتیم تهران و توی یه کافی نت ، دوستم و بالاسریش یک سایتهایی رفتند و یک سکه هم من انتخاب کردم و بعد از ۲۰ دقیقه خرید انجام شد! و پول رو از من گرفتند! با کمال تعجب پرسیدم: خرید انجام شد؟ دوستم گغت: آره! گفتم :یعنی کارمون تموم شد؟ گفت: نخیر ، تازه شروع شده!

ادامه دارد...

2 نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 12:50  توسط محمدرضا  |